تبليغاتX
اتاقی از آن خود

اتاقی از آن خود

پرودون در 26 آوریل 1852 از زندان به دوستی نوشت: من از تماشای نمایش زندگی که هر تصویر آن را می فهمم لذت می برم. من در این تطورات حیات در گیتی، آن چنان شریکم که گویی وحی آن از بالا بر من نازل شده است. آن چه دیگران را نابود می کند، مرا مدام برمی کشد، به شوق می آورد و نیرومند می سازد. پس چگونه انتظار دارید از سرنوشت بنالم و از انسان ها شکایت کنم. سرنوشت؟ من او را به مسخره می گیرم، انسان ها ؟ سخت نادان تر و بنده تر از آنند که بتوانم شکوه ای از آنان داشته باشم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 12:54  توسط لولیتا  | 

دنیای آدم بزرگ ها رادوست ندارم.حالم به هم می خورد از این همه بازی های ناجوانمردانه ی آدم بزرگ ها.بگذار تنها باشم و تنها بمانم.من کودکی ام که قاعده ی بازی آدم بزرگ ها را بلد نیستم.بگدار دلم خوش باشد به خواندن کتابی از نویسنده ی محبوبم یا گوش دادن به نوای موسیقی که آرامم می کند در این روزهای طوفانی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:45  توسط لولیتا  | 

انگار همین دیروز بود که زیر  درخت های آلبالو باغ قدم می زدیم و دست های قرمز آلبالویی مان را نشان همدیگر می دادیم و می زدیم زیر خنده و خنده های کودکانه مان در باغ می پیچید.
سرمست بودیم وشاد.فکر می کردیم هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند این شادی کودکانه را بر هم زند.خاله و آرش با هم کوه می رفتند و با بغلی پر از گل بر می گشتند.زن دایی سر پله های باغ آواز می خواند و ما با جوجه اردک های نیما بازی می کردیم.
رویا گوشه ای از باغ می نشست و درس می خواند و سیمین که می آمد همه با هم دسته جمعی می رفتیم به بیشه ای که آن نزدیکی ها بود و ما جنگل صدایش می کردیم و گل های رنگارنگ و تمشک می چیدیم.
مامان به دختر خاله کوچیکه ریاضی یاد می داد و او با چشم هایش لاک پشت آرش را تعقیب می کرد و ریز ریز می خندید.سیمین به ناخن های من لاک قرمز می زد و مرجان و سپیده لی لی بازی می کردند.
نمی خواهم فکر کنم  چه بر سر آن باغ  و آدم هایش آمد و چطور باد آن لحظه های شاد را با خود برد.
می خواهم چشم هایم را ببندم و با مروز آن خاطره های خوش برای چند لحظه ای هم که شده زخم هایم را از یاد ببرم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:25  توسط لولیتا  | 

بهای هر لحظه وجد را
باید با رنج درون پرداخت
به نسبتی سخت و لرز آور
به میزان ان وجد*


*امیلی دیکنسون

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:30  توسط لولیتا  | 

تنهایی را می شود آبی رنگ کرد.آن وقت تنهایی ات دریا می شود و تو می توانی در آن غوطه بخوری و مزمزه کنی آبی شدن را.تنهایی را می شود سبز رنگ کرد.آن وقت تنهایی ات می شود سبزه و جنگل تا لختی روی سبزه هایش دراز بکشی و زیر برگ سبز درختانش گوش بسپاری به نغمه های مرغی که می خواند نوای دلتنگی ات را.
تنهایی را می شود قرمز رنگ کرد.آن وقت تنهایی ات می شود یک دشت لاله ی سرخ و تو می دوی در لاله ها و می خوانی کوه ها لاله زارن لاله ها بیدارن.
تنهایی را می شود زرد رنگ کرد تا خورشیدی شود و بتابد بر دشت ها و گندمزارها و گرما بخشد به وجودت که سرما بی تابش کرده است.
تنهایی را می شود سفید رنگ کرد تا پرده ای بزرگ شود و با آن بتوانی بپوشانی سیاهی را یا ابری شود و بشکند بغضت را و بگرید روی کویر لوت و نمک.
اما هیچ وقت دوست ندارم تنهایی ام سیاه شود.سیاهی دلم را می لرزاند و من در دل سیاهی گم می کنم سپیدی را.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 13:49  توسط لولیتا  | 

اشک هایم را به باد سپردم.همان باد سرکشی که روزی مرا با خود خواهد برد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 13:43  توسط لولیتا  | 

می نویسم تا یادم بماند این روزها،تا یادم بماند این دردها.مرضیه می خواند:
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عزیز من که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
عزیز من که ببندی و نپایی

دوستان منعُ کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتند که چنین خوب و چرایی
عزیز من که چنین خوب و چرایی.....

او می خواند و من اشک هایم را پاک می کنم.دلم آغوش کسی را می خواهد که زخم هایم را بشناسد
و آرامم کند.این روزها می گذرد تلخ و من می نویسم در اتاقی از آن خود با اشک.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:27  توسط لولیتا  |