تبليغاتX
اتاقی از آن خود

اتاقی از آن خود

تنهایی را می شود آبی رنگ کرد.آن وقت تنهایی ات دریا می شود و تو می توانی در آن غوطه بخوری و مزمزه کنی آبی شدن را.تنهایی را می شود سبز رنگ کرد.آن وقت تنهایی ات می شود سبزه و جنگل تا لختی روی سبزه هایش دراز بکشی و زیر برگ سبز درختانش گوش بسپاری به نغمه های مرغی که می خواند نوای دلتنگی ات را.
تنهایی را می شود قرمز رنگ کرد.آن وقت تنهایی ات می شود یک دشت لاله ی سرخ و تو می دوی در لاله ها و می خوانی کوه ها لاله زارن لاله ها بیدارن.
تنهایی را می شود زرد رنگ کرد تا خورشیدی شود و بتابد بر دشت ها و گندمزارها و گرما بخشد به وجودت که سرما بی تابش کرده است.
تنهایی را می شود سفید رنگ کرد تا پرده ای بزرگ شود و با آن بتوانی بپوشانی سیاهی را یا ابری شود و بشکند بغضت را و بگرید روی کویر لوت و نمک.
اما هیچ وقت دوست ندارم تنهایی ام سیاه شود.سیاهی دلم را می لرزاند و من در دل سیاهی گم می کنم سپیدی را.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 13:49  توسط لولیتا  | 

اشک هایم را به باد سپردم.همان باد سرکشی که روزی مرا با خود خواهد برد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 13:43  توسط لولیتا  | 

می نویسم تا یادم بماند این روزها،تا یادم بماند این دردها.مرضیه می خواند:
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عزیز من که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
عزیز من که ببندی و نپایی

دوستان منعُ کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتند که چنین خوب و چرایی
عزیز من که چنین خوب و چرایی.....

او می خواند و من اشک هایم را پاک می کنم.دلم آغوش کسی را می خواهد که زخم هایم را بشناسد
و آرامم کند.این روزها می گذرد تلخ و من می نویسم در اتاقی از آن خود با اشک.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:27  توسط لولیتا  |