می نویسم تا یادم بماند این روزها،تا یادم بماند این دردها.مرضیه می خواند:
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عزیز من که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
عزیز من که ببندی و نپایی
دوستان منعُ کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتند که چنین خوب و چرایی
عزیز من که چنین خوب و چرایی.....
او می خواند و من اشک هایم را پاک می کنم.دلم آغوش کسی را می خواهد که زخم هایم را بشناسد
و آرامم کند.این روزها می گذرد تلخ و من می نویسم در اتاقی از آن خود با اشک.
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عزیز من که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
عزیز من که ببندی و نپایی
دوستان منعُ کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتند که چنین خوب و چرایی
عزیز من که چنین خوب و چرایی.....
او می خواند و من اشک هایم را پاک می کنم.دلم آغوش کسی را می خواهد که زخم هایم را بشناسد
و آرامم کند.این روزها می گذرد تلخ و من می نویسم در اتاقی از آن خود با اشک.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:27  توسط لولیتا
|
