انگار همین دیروز بود که زیر درخت های آلبالو باغ قدم می زدیم و دست های قرمز آلبالویی مان را نشان همدیگر می دادیم و می زدیم زیر خنده و خنده های کودکانه مان در باغ می پیچید.
سرمست بودیم وشاد.فکر می کردیم هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند این شادی کودکانه را بر هم زند.خاله و آرش با هم کوه می رفتند و با بغلی پر از گل بر می گشتند.زن دایی سر پله های باغ آواز می خواند و ما با جوجه اردک های نیما بازی می کردیم.
رویا گوشه ای از باغ می نشست و درس می خواند و سیمین که می آمد همه با هم دسته جمعی می رفتیم به بیشه ای که آن نزدیکی ها بود و ما جنگل صدایش می کردیم و گل های رنگارنگ و تمشک می چیدیم.
مامان به دختر خاله کوچیکه ریاضی یاد می داد و او با چشم هایش لاک پشت آرش را تعقیب می کرد و ریز ریز می خندید.سیمین به ناخن های من لاک قرمز می زد و مرجان و سپیده لی لی بازی می کردند.
نمی خواهم فکر کنم چه بر سر آن باغ و آدم هایش آمد و چطور باد آن لحظه های شاد را با خود برد.
می خواهم چشم هایم را ببندم و با مروز آن خاطره های خوش برای چند لحظه ای هم که شده زخم هایم را از یاد ببرم.
سرمست بودیم وشاد.فکر می کردیم هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند این شادی کودکانه را بر هم زند.خاله و آرش با هم کوه می رفتند و با بغلی پر از گل بر می گشتند.زن دایی سر پله های باغ آواز می خواند و ما با جوجه اردک های نیما بازی می کردیم.
رویا گوشه ای از باغ می نشست و درس می خواند و سیمین که می آمد همه با هم دسته جمعی می رفتیم به بیشه ای که آن نزدیکی ها بود و ما جنگل صدایش می کردیم و گل های رنگارنگ و تمشک می چیدیم.
مامان به دختر خاله کوچیکه ریاضی یاد می داد و او با چشم هایش لاک پشت آرش را تعقیب می کرد و ریز ریز می خندید.سیمین به ناخن های من لاک قرمز می زد و مرجان و سپیده لی لی بازی می کردند.
نمی خواهم فکر کنم چه بر سر آن باغ و آدم هایش آمد و چطور باد آن لحظه های شاد را با خود برد.
می خواهم چشم هایم را ببندم و با مروز آن خاطره های خوش برای چند لحظه ای هم که شده زخم هایم را از یاد ببرم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:25  توسط لولیتا
|
